X
تبلیغات
تصنیف آخر
از برداشتهایم می گویم ...

برای دانستن چگونگی خواندن وبلاگ به قسمت " چگونگی خواندن وبلاگ " در قسمت آرشیو موضوعی " موضوعات وب " مراجعه بفرمایید. این پست همیشه اولین پست خواهد بود.
نوشته شده توسط کتایون در ساعت 19:49 | لینک  | 

دلم نیومد تداعی مشوش رو تموم کنم. قسمت سوم و آخرش، هفته ی بعد


 - بی نظیر بودنت تداخلی نداشت با بودن من با دیگری. این یک رابطه ی رویایی بود

 - چرا رویایی؟ مگه بودن من و تو واقعیت نمی تونست داشته باشه؟ مگه روابط واقعی چه شکلیه؟

- این شکلی نیست. همسر من نباید صرفا نمود رویاهام می بود

- تو جرات نداشتی که رابطه ای تشکیل بدی باهام. چرا توی کلاس ها نگاهت رو همیشه داشتم؟ نگو که من دائما اشتباه می کردم. نگو که نگاه های زیر چشمی و نگرانی هات و نمی دیدم. نگو که سر اون پایان نامه ی مسخره تو برای من تمام تلاشت و نکردی. یه تلاش شبانه روزی.

_ استادت بودم

خندیدم

- جک جالبیه!! تو دانشجو زیاد داشتی. مهتاب هم باهات پایان نامه داشت سال پیشش.

- انگار باید اعتراف کنم که تو واقعا منحصر به فرد بودی! دنبال چی می گردی کتایون؟ دنبال چی در من ناتوان می گردی؟ می خوای توبیخم کنی؟ می خوای بدونی عاشقت بودم؟ آره؟...

اشک از چشمام سرازیر شد

_ آره. کنارت می مونم. من خیلی برای تو سختی کشیدم. بد کشیدی کنار. بعد اون همه توجه، اون سکوت و بی تفاوتیت خفه ام کرد نامرد.

_ خواسته ی من مهمه؟

سرم رو تکون دادم

_آره

_ من آرامش می خوام. کسی که این روزمرگی هام رو تحمل کنه. من شور و هیجان تو رو گاهی می خوام که دنیا رو از بعد دیگه ای ببینم ولی بودنت و ادامه ی ما با هم ...

_ توجیهات الکی...

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 21:39 | لینک  | 


 انتخاب آقای دکتر روحانی رو به عنوان رییس جمهور به همه تبریک میگم. انتخاب قاطع ملت.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 21:22 | لینک  | 


 
 کارگاه مشاوره ی ازدواج

توضیحات بیشتر در سایت دکتر شمشیری. امیدوارم تجاربی جالب کسب کنید.

موضوعات:

۱- تعریف شخصیت و انواع آن

۲- آموزش مهارت های ارتباطی

۳- آموزش زبان بدنی و زبان کلامی برای تخمین صحیح تر رفتار و گفتار و احساس یک فرد

۴- آموزش نوع رفتار در قبل و بعد ازدواج و شناسایی انواع حریم ها

۵- آموزش تناسب های مورد نیاز برای ازدواج موفق تر

۶- آموزش برون رفت با کمترین آسیب به خود و طرف مقابل در یک رابطه

۷- قوانین آشنایی با جنس مقابل

۸- آموزش هوش هیجانی ( یکی از مهمترین فاکتورها برای تحکیم و تداوم رابطه)

۹- پاسخ به سوالات متنوع در خصوص انتخاب همسر

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 23:24 | لینک  | 


   شنبه قسمت دوم و آخر تداعی مشوش رو خواهم گذاشت و چهارشنبه قسمت چهل و دوم نیروانا رو. مرسی که این مدت درکم کردین و خرده نگرفتین. این بار تمام تلاشم رو می کنم که خوش قول باشم. تصمیم گرفتم مطلبی درباره ی اتاق درمان بگذارم با نام ( جسارت خطرناک ). در دو هفته ی آینده می گذارم.

 سپاس.

  کتایون

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 22:33 | لینک  | 



_ تو جرات نداری

_ چرا نمیگی که می خوام مراقبت باشم

_جرات نداری

سکوت...

باید تمومش کنیم. وقتمون تموم شد

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 14:29 | لینک  | 


این چه آمدن و رفتنی بود؟ چگونه بهترین ها را می شود رها کرد؟ دیدی! گفتم دم از عشق میزنی، عشقی نیست! تو تعهد داده ای به خیال. لذت آغوشش را می بری هر لحظه و از بهترینت یاد می کنی؟! خیال شیرینت را رها کن. حسادت زنانه ام رخت بست آن روز که فاصله ها آغوشش را امن کرد برایت. دیگر من مسافر سرزمین افسانه ها نیستم. خرداد 92

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 14:14 | لینک  | 



 می شه پرنده باشی اما رها نباشی...

  آهنگ زیبای قمیشی و معین

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 19:17 | لینک  | 


مدت هاست که استادی دارم که رهایی به من می آموزد. ایشان برای من یک تفکرند و همیشه ارزش خاصی برایشان قائلم. سایت زیر، سایت تازه راه اندازی شده ی ایشان است و به تدریج حتما مطالبی در این سایت خواهید خواند که مشابهش را در کمتر جایی دیده اید.

سایت دکتر تورج شمشیری نظام

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 13:2 | لینک  | 



 چه ماندنها، رفتن ها و دیوانگی ها را تجربه کردیم. خسته ام از خود از این ادامه دادن ها.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 11:14 | لینک  | 


  می گفتند واقعیت! هنوز برای یافتن واژه ها به دنبال خود می گردم. می گفتند که مردی خواهد آمد. نمی دانم نشانی هایش را. می گفتند که در کنارش زن خواهی شد و بر پرده ی کودکی هایت دست خواهد کشید. من مرد دیگری را می شناسم که از پرده ی کودکی به زنانگی ام دست می یابد و باز می گردد و کودکی هایم را لبخند زنان به نظاره می نشیند. او همان مرد است گر چه متفاوت از تعاریف؟ به گمانم همان مرد است ولی فرای واقعیات.

اردیبهشت 92

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 12:44 | لینک  | 


shine bright like a diamond

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 10:48 | لینک  | 


  وقتی حال آدم خیلی خوب نیست، ذهن آدم پر هست از نیروانا و تداعی مشوشی که توان آوردنشون روی کاغذ نیست.گاهی حس می کنم باید یک بار Reset  کنم خودم رو. ولی بدونین که دلیل خودآگاه ننوشتنم اینه ولی دلیل ناخودآگاهش رو نمی دونم. سعی می کنم برگردم ولی فعلا توانش نیست

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 20:1 | لینک  | 

    اواخر فروردین، خوب و به اندازه ی کافی دکتر رو دیدم. فردا می شه سه هفته پشت سر هم.  نمی دونم چرا این بار تو دوست داشتنم وابستگی کمتری دارم. می خوام رها باشم و رها باشه. می خوام رهایی رو یاد بگیرم. می خوام استقلال و یاد بگیرم و این ترس از طرد و تنش رو work through کنم. گاهی مثل باباها می مونه گاهی شبیه معشوقه و گاهی برای من یک پسر بچه ی شیرین. ولی مرد واقعی زندگیم نیست. اون یک معشوق هست که می تونم اون جوری که می خوام تو ذهنم ترسیمش کنم چون تصویرش برام فرای واقعیت خودشه. روی کاناپه رها شدن حس خاصی داره با اینکه اولش خیلی مخالف بودم. تعلق نمی خوام. می خوام پرواز کنم ...

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 23:16 | لینک  | 

مینا جان، حس هات رو ببر به اتاق درمان. من و کسی دیگه ای نباید تو رو بشنوه باید درمانگرت تو رو بشنوه. به جلساتت ادامه بده و بدون که این خشم ها و ترک درمان هم معنی داره. موفق باشی.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 11:2 | لینک  | 


برای اینکه کمی بدقول و کمی خوش قول باشم قسمت کوتاهی می گذارم تا جمعه ادامه اش رو بگذارم. مرسی که درکم می کنید.

_ باید لمس می کردی روح خسته ی من رو.

_ همیشه سعی کردم.

_ سعی برای چی؟ من همیشه حس کردم با یک کوه یخ مواجهم، گاهی با یک آتش که زود خاموش می شد. شاید چون همیشه بودی. من حالم خوب نیست آرش. اصلا خوب نیستم. حس می کنم هیچی آرومم نمی کنه. واقعا نمی دونم که بودنت خوبه یا نبودنت. گاهی ازت متنفرم و در عین حال وابسته ات هستم. این حس رو نمی فهمم. من می خوام سیگار بکشم اگر دودش آزارت میده..

_ نه. بکش. داری فندک و میندازی. دستت می لرزه.

اشک از چشمام ریخت ..

_ کلافه ام. می خوام مراجعام رو به همکارم بسپرم و مدتی راحت و آزاد باشم. من یک زن حقوقدانم که برای حق زنا .. آخه این زنای برده خو... این زنا.. آرش، گاهی دلم برای مردا می سوزه. این بیماری چیه؟ وقتی سلطه نمی کنی بر تو سلطه می کنن و بر عکس. این زندگی واقعی چه قدر تلخه. همه چیز قاطیه. من دیگه اومانیست نیستم. نمی دونم اصلا مکتبی دارم؟ شاید بهتره که نداشته باشم. فقط می دونم که حال خودم خوب نیست. چرا ازدواج کردم؟

صورت آرش رو توی دستم گرفتم و لبام و چسبوندم به گوشش

_ تو خیلی خوبی. من اذیتت می کنم چون دارم اذیت می شم. تو خیلی...

آرش رو محکم بغل کردم.

_ این آغوش هنوز آرومم می کنه ولی مدتی بعدش دوباره حالم بده. من دیوونه شدم شاید ولی این روزها بیش از همیشه می تونم بفهمم که تا به حال چی بهم می گذشته. بهت قول میدم مدتی جدایی مون و تنها زندگی کردنمون واسه ی هر دوی ما خوب باشه.

_ توی یک خونه

_ نه چون باز هم نمی تونیم به هم نزدیک نشیم.

_ من هیچ وقت اشعار فروغ و کتاب هایی که تو خوندی رو نخوندم ولی می تونم بفهمم که وقتی عاشق زنی سرکش و احساساتی هستی چی بهت می گذره. نیروانا، دیگه تحملم داره تموم میشه.

آرش داشت اشک می ریخت. نمی خواستم اشک هاش رو ببینم. مردی داشت جلوم اشک می ریخت که همیشه محکم می ایستاد حالا.. اولین بارش نبود که از دستم اشکش در اومده بود.

_ کاش مادر می شدم تا کمی به تعادل می رسیدم. بعضی ها می گن که میشه. من مادر نیستم و ...

_نه. مادر شدن کمکی نمی کنه. یک خانم دکتری هست که...

_ من پیش روانشناس یا روانپزشک زن نمیرم.

_ تو هم یک زنی. همه شبیه هم نیستن.

_ من زیر سوال نمی برمشون. من این طور راحت ترم.

_ تو با زنان هم در ستیزی

_ نه همه ی زنان. ستیز نه.

...

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 10:51 | لینک  | 

اون موقع ها که وبلاگ نداشتم، اعتراض میکردم به بدقولی وبلاگ نویسان و من هم بد قول شدم چون خیلی اوکی نیستم. گاهی حس می کنم، این بد قولی معنی داره و اون هم دوری من از وبلاگمه. یاس و نرگس لطف دارن پس اعتراض میکنن. کمی بهم فرصت بدین. شاید یک هفته ولی سعی می کنم برگردم. قسمت جدید آماده است ولی ادیت نشده و این چند خط رو هم نوشتم که انتقاد به جاتون رو بپذیرم و ازتون بخوام که درکم کنید که گاهی نمی شه خوش قول بود چون توانش نیست. تا یک هفته با این حال من همدردی کنید و بر من خرده نگیرید. سعی می کنم توی این هفته بگذارم ولی نمی دونم چه روزی.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 16:1 | لینک  | 


جمعه قسمت جدید نیروانا رو خواهم گذاشت و باور کنید بد قولی من برای گذاشتن قسمت جدید صرفا به خاطر مشغله های ذهنیم هست. ولی جمعه حتما یک قسمت جدید و طولانی می گذارم. سپاس.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 16:12 | لینک  | 

سال نو همه مبارک. بهترین ها رو براتون آرزومندم. از هفته ی بعد سه شنبه با قسمت جدید داستان در خدمتتون هستم.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 21:31 | لینک  | 


برای دکتر به آفرید که با کوله باری بزرگ از میانمان سفر کرد و نتوانستیم توشه ی کوله بارش را برای خود نگاه داریم. 
کجا میروی و این چنین به بیهودگی قهقهه می زنی؟ این گونه خستگی هایت را جا میگذاری؟ مرگ را به سخره کشیدی؟ این گونه فلاسفه را به چالش کشیدی؟ جای ماندن نیافتی؟ دل خوش دانستن و دانستنمان کرده اند. به زندگی قهقهه میزدی و این گونه دردناک رد پایت را بر سنگفرش زندگی بر جای گذاشتی. چگونه می شود باور کرد و ادامه داد؟ .. من سرد شدم...
  سوگوارم کردی دوست دانای من

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 23:11 | لینک  | 

نرگس جان،

  پیام خصوصیت رو دریافت کردم. چشم. می نویسم. هفته ای یک قسمت می گذارم. روزهای سه شنبه خواهم گذاشت.

  مرسی که به وبلاگ و داستان اهمیت میدی عزیزم ولی بعد کنکور چند قسمتی گذاشتم.

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 20:8 | لینک  | 

4... 11 سرگشته. زندانبانی زنانگی سرنگون شده. 0...12..24... ؟ آسمان هم بهانه ی برون ریزی را می داند و سپید سپید می کند تمایز رنگ ها را. عطر شبانه ی رهایی از نردبان کنجکاویم فراتر می رود. تو سکوت می کنی و من نگریستن از روزن پنجره به چشمانت را پیشه می کنم. گریز از دالان های پاکی ناپاک را می دانم. تصویر در حال انجماد را به رودخانه ی آزادی می سپارم. جریان خواهند یافت. گویی هستی. مرد، درود!
17 اسفند

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 17:32 | لینک  | 

_ نمی دونم چرا انقدر باید مضطرب بشم قبل از دیدارمون. یعنی می خواد همین طوری ادامه پیدا کنه؟ من عصبانی بشم و تو هم همین طوری به نگاه کردنم ادامه بدی؟ من شبیه احمقا باشم و تو هم وانمود کنی که می فهمی که چی میگم؟ می تونم سیگار بکشم؟

سرش رو تکون داد. سیگار روشن کردم و خودم و ول کردم روی مبل

_ انقدر مبل های اتاقت بد رنگن که دارم فکر می کنم چه طور باید تحمل کنم.  این هفته بدجور با آرمان دعوام شد. مثل اینکه مجبورم تحملش کنم. چون معشوق عزیزمه. ها ها ها ...  ولی به این فکر می کنم که این واژه ی احمقانه ی تعهد از کجا میاد وقتی می شه یک date داشت با مرد دیگه ای. تازه از اون زن های متعهد خوشبخت به ظاهر نمی شی. تا حالا یک زن جذاب و زیبا رو تجربه کردی؟ از این زنایی که می بینیشون آب از لب و لوچت می ریزه. میدونی هیراد، من فکر می کنم به این که چه طور می شه ازشون گذشت. تو از زنای زیبا و من از مردای جذاب. تا حالا تجربه کردی که بعد ارگاسم چه حسی داری؟ از اون زنایی که سینه های درشت و لبای گوشتی دارن؟ یا برای من از اون مردایی هیکلی که وقتی نگاهت می کنن دلت ضعف میره.

روی مبل لم دادم و دستام و باز کردم.

_ یه جایی که نمی دونم کجا بود خوندم که مردا در نهایت زنای قوی رو دوست دارن ولی فکر کنم که چرت و پرت محض بود. هنوز پیشنهاد ازدواج آرمان و قبول نکردم. انگار این تعهد خفه کنندست یا تصور این که مجبورم مدت ها تحملش کنم و به خودم بگم زندگی ادامه داره. چرا این تسلیم به این زندگی مسخره تموم نمی شه. با یک آگهی فوت؟ با یک تصادف الکی یا مثلا یک غرق شدن اتفاقی؟ حالم خوب نیست هیراد. دلم برای احمد تنگ شده. حرف برای گفتن داشت و من ... کاش محکم تر لمسم می کرد. کی می دونه که تا کی بودنت ادامه داره؟ تا کی قراره باشی و نباشی؟ دستاش قوی بود هیراد ولی چشماش قوی تر و نافذ تر.

خودم و بیشتر به هیراد نزدیک تر کردم. این بار وقتی دستم رو لمس کرد، حس می کردم ....

_ فکر کنم که این بیماری درمانی نداره جز عشق؟ کدوم عشق؟ بازم قراره همه تدبیر بیندیشن و راه درمانی جدید کشف کنن تا .... سکوت می کنم و درد می کشم. وقتی فریاد می زنم گلوم می سوزه. هیراد، مستاصلم برای این حس. ضعیف شدم. کاش یکی از اون اتفاقات تصادفی الکی زود بیفته. کاش می تونستی حرف بزنی. کی قراره این سکوت لعنتی بشکنه. وقتی ولم کردی و به خاطر اون زن رهام کردی ازت حالم بهم می خورد ولی تو انگار  سکوت رو نمی شکنی. وقتی نگاهت میگه که عاشقمه چه طور تونستی ولم کنی و بری؟

بلوزش و توی دو تا دستام گرفتم و تکونش دادم روی صندلی

 _ نگاهت دروغگو شده یا تو بی رحم شدی؟ این اشکها از کجا داره میاد؟ دلم می خواست بگم که حالم و بهم میزنی ولی تو نتونستی بفهمی که همه ی این مردا در ادامه ی تو معنا داشتن. بلند شو تا قدم بزنیم. می دونم که MS بهونه ی بیخود تو بود برای رفتنت. برای اون زن این بیماری مهم نبود، برای من بود؟ بی انصاف، مگه من جز اسم تو اسمی بلد بودم؟ تو تسلیم شدی. من اون قدمها رو می خوام که پا به پام میومد حالا تو به این مریضی احمقانه تسلیم شدی؟ چی از من باقی مونده؟ دانشجوتو ببین. بلبل زبونی بلد نیستم. من هیچ شوقی برای ادامه ندارم. اگر تو نباشی، نمی بخشمت. برای رفتنت و نبودنت نمی بخشمت. پا شو. میگم پا شو. چرا نمی شنوی؟

_دختر 19 ساله ی سرکش، زنی پخته داره می شه. دردت میاد. بیشتر از این ها دردت میاد. اون قدر اشک می ریزی تا یاد بگیری اشک بهانه ای برای خیس شدن چشمات برای ندیدن و دل خوش کردن به رویاهاست. این زنی که دارم می بینم عصبانیه از کودکی و جوانی نامعلوم و پختگی زود هنگامش ولی نمی خواد پا شه و بایسته.

_ بیا بریم خونه ی من. می خوام در کنارت باشم و ادامه بدم

_ این جا تنهایی جاییه که من برای تو هیرادم و تو برای من معشوق بی نظیرم

_ در کنار اون زنی که در کنارت بود، من بی نظیرم؟ چه طور یک زن بی نظیر رو می شه رها کرد؟ اینم از اون حرف های مسخرست که برای دل خوش کردن می گن...

ادامه دارد ...

 

 

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 16:22 | لینک  | 


   از فانتزی ها باید گفت. فانتزی های بی سر و تهی که هر چی بیشتر توش دقیق می شی، بیشتر حریص می شی بعد یک جایی میگی " اه .. بسمه دیگه " فانتزی هایی که توش ابژه، اون جوری هست که تو می خوای.

                                       نوازشگر، قوی و جذااااب

    ولی واقعیت چیه؟ میگن که اگر بتونی فانتزی هات رو به عمل در بیاری خیلی راحت تر و آروم تری چون خیلی اوقات توی ذوقت می خوره و دیگه تمایلی به فکر کردن بهش نداری. به این فکر می کنم که چه قدر مونوگامی شدن سخته بعد یادم می افته وقتی کلاس اول بودم برام مهندس شدن سخت و دور به نظر می رسید. می دونم که خیلی ربطی به هم ندارن ولی مهم تداعی من هست.

     این خواب های مشوش اخیر ذهنم رو عجیب مشغول کرده. قبل خواب چه قدر مزه میده که آهنگ I set fire to the rain رو گوش کنی و پارتنر نداشته ات بغلت کنه و قطرات بارون و با تمام وجود حس کنی. یا مثل نیروانای داستان لذتی نبری یا مثل زن های خفته در پولک بلند بگی " آه، من چه خوشبختم " یا مثل زنای نرمال گاهی پر شی از لذت و گاهی خسته تر باشی.

  حالا اگر بفهمی که خوشبختی شوخیه چه حسی پیدا میکنی؟ این که می دوی و می دوی و نمی رسی؟ تن دادن به این درمان های طولانی مدت و باور بی چون و چرای فروید یا کسانی که آنالیز یادت میدن؟ یا عصبانیتت از روانکاوت برای چیزهایی که هیچ منطقی پشتشتون نیست ولی تو عصبانی هستی. عصبانیت از بودن، تحمل ، و شدن های الکی

——————————————

I let it fall, my heart

گذاشتم قلبم سقوط کنه

And as it fell, you rose to claim it

و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتحش کنی

It was dark and I was over

همه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودم

Until you kissed my lips and you saved me

تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی

My hands, they’re strong

دستهای من قوی ان

But my knees were far too weak

اما زانوانم اونقدر قوی نبودن

To stand in your arms

تا بتونم توی اغوشت محکم باشم

Without falling to your feet

و به پات نیفتم

But there’s a side to you that I never knew, never knew

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

All the things you’d say, they were never true, never true

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

And the games you play, you would always win, always win

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cry

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

When laying with you

وقتی با تو ام

I could stay there, close my eyes

میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم

Feel you here, forever

و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم

You and me together, nothing is better

من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست

‘Cause there’s a side to you that I never knew, never knew

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

All the things you’d say, they were never true, never true

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

And the games you’d play, you would always win, always win

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cried

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

And I threw us into the flames

و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم

Where I felt somethin’ die, ’cause I knew that

اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

That was the last time, the last time

چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

Sometimes I wake up by the door

بعضی موقع ها وقتی بیدار میشم و می فهمم پیش در خوابم برده

Now that you’ve gone, must be waiting for you

حالا که رفتی باید منتظرت  باشم

Even now when it’s already over

حتی حالا که این عشق تموم شده

I can’t help myself from looking for you

نمی تونم دنبالت نگردم

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cried

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

And I threw us into the flames

و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم

Where I felt somethin’ die

اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

‘Cause I knew that that was the last time, the last time, oh

چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

Oh, no

Let it burn, oh

بذار مشتعل شه

Let it burn

بذار مشتعل شه

Let it burn

بذار مشتعل شه

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 12:2 | لینک  | 

نظرتون درباره ی خشم از روانکاو و یا تراپیست ها در حین درمان چیه؟ تا به حالا تا چه حد بعد از خشم هایی که تجربه کردین، به نتایج خوبی رسیدین و نتیجه گیری هاتون به روند درمانتون کمک کرده؟

نوشته شده توسط کتایون در ساعت 19:58 | لینک  |